المپيك روي خط آتش
عملكرد سازمان "سپتامبر سياه" در سراسر جهان غروري بي سابقه براي فلسطينيان ايجاد كرد كه تأثيرات آن تا حدود يك دهه باقي ماند. جوانان فلسطيني در "اردوگاههاي آوارگان" هر لحظه انتظار آن را ميكشيدند كه جذب سازمانهاي فدايي و يا حتي همين سازمان مرموز و ناشناخته شوند.

*سپتامبر سياه در اوج
به گزارش خبرگزاري فارس،حمله به يك كارخانه در شهر "هامبورگ" و انفجار در يكي از تأسيسات گاز طبيعي در همان شهر،
به
آتش كشيدن مخازن ترمينال نفتي "ترانس - آلپاين" در بندر "تريست" واقع در
ايتاليا"(البته اين حمله به سازمان "جبهة خلق" نيز نسبت داده ميشود )
خرابكاري در يكي از مناطق صنعتي هلند(اين مراكز صنعتي، متهم بودند كه همكاري اقتصادي و صنعتي نزديكي با رژيم صهيونيستي دارند)
، همچنين سوء قصد به يكي از اعضاي سفارت اسراييل در بلژيك،
از
عملياتهاي منسوب به سازمان"سپتامبر سياه" در سال 1972 محسوب ميشود، كه
باعث شدند نام "سازمان سپتامبر سياه" به شكلي وسيع در مطبوعات و رسانههاي
صوتي و تصويري اروپايي منعكس شود. اين همان هدفي بود كه سازمان "جبهه خلق"
نيز از چند سال پيش دنبال ميكرد. اينك با توجه به شرايط جديد و پيشتازي
"سازمان سپتامبر سياه" در عمليات خارجي، طراحان عمليات "جبهة خلق" در رقابت
با همرزمان جديد خود به دنبال اجراي طرحي بودند كه هم ضربهاي سخت به
"رژيم صهيونيستي" وارد آورد و هم انعكاس وسيعي در دنيا پيدا كند. اين بار
نيز دكتر "وديع حداد" (فرماندة عمليات "جبهة خلق") نشان داد كه تبحر
ويژهاي در طراحي و اجراي "عملياتهاي خاص" دارد.
*انتقام يك كلك ناجوانمردانه
روز
سيام ماه مه سال 1972 يك فروند هواپيماي خطوط هوايي فرانسه(پرواز 132) از
فرودگاه شهر «سنخوان» كشور «پورتوريكو» پرواز كرد و در فرودگاه "لود"
واقع در "تلآويو" بر زمين نشست. سه جوان ژاپني به نام هاي «ياسويوكي
ياسودا» ، «سويوشي اكودايرا» و «كوزو اكاموتو» از هواپيما پياده شدند و
چمدانهاي خود را در سالن انتظار تحويل گرفتند.آن ها لحظاتي را گرد
چمدانهايشان جمع شده و سپس ناگهان با مسلسلهايي كه به دست گرفته بودند
حاضران در سالن را به گلوله بستند.
«ياسويوكي ياسودا» پس از
تمامشدن مهماتش توسط نيرو هاي امنيتي كشتهشد و «سويوشي اكودايرا» با
منفجركردن يك نارنجك خودكشيكرد ، اما «كوزو اكاموتو» هنگامي كه ميخواست
به ترمينال فرودگاه بگريزد بازداشت شد.در اين ماجرا 27 صهيونيست كشته و 85
نفر زخمي شدند.
ساعاتي بعد يكي از سخنگويان "جبهة خلق" دربارة حادثة فرودگاه "لود" به خبرنگاران گفت:
"از
جمله اهداف عمليات لود، افزايش درجة التهاب در خاورميانه بوده كه در نتيجة
آن رژيم صهيونيستي خود را مهياي انتقام كند و به اين ترتيب موجبات اتحاد
اعراب را براي اقدام به عمليات فدايي فراهم كند."
همچنين طي بيانيه اي از طرف "جبهة خلق" كه در آن از حمله به فرودگاه «لود» با عنوان «عمليات دير ياسين »نام برده شده بود اعلام شد:
"
تهاجم به لود بيك اقدام تلافيجويانة انقلابي در برابر كلك
ناجوانمردانهاي بود كه موشهدايان قصاب و نيروهاي او، سه هفته پيش در همان
فرودگاه به چهار هواپيمارباي فلسطيني زدند".در اين بيانيه اعلام شد كه اين
عمليات توسط «گروهان شهيدپاتريك ژوزف آرگويلو» انجام شده است.( «پاتريك
آرگويلو» جوان 27 ساله آمريكايي و تبعه نيكاراگوئه كه در 6 سپتامبر سال
1970، به همراه «ليلا خالد»، در جريان ربودن هواپيماي پرواز شماره 219
هواپپمايي «ال عال» كه از آمستردام به مقصد نيويورك در حال پرواز بود،كشته
شد.براي اطلاعات بيشتر به بخش «يكشنبة گروگانگيري هوايي» در قسمت 27
مراجعه نماييد)
حمله به فرودگاه "لود" توانست تا مدتها، نام "جبهة خلق" و متحدان ژاپني اين سازمان را در صدر اخبار جهاني قرار دهد.
مجريان
"عمليات لود" اعضاي يك تشكيلات ماركسيستي ژاپني به نام "ارتش سرخ ژاپن"
بودند. اين گروه در جريان يك كنفراس بينالمللي گروههاي ماركسيست در كره
شمالي با "جرج حبش" و برخي ديگر از رهبران "جبهه خلق" ارتباط برقرار كردند.
زماني كه اعضاي "ارتش سرخ ژاپن" در كشور خود مورد تعقيب و
سركوب پليس قرار گرفتند، به اردوگاهها و پايگاههاي متعلق به "جبهة خلق"
در لبنان، يمن و ليبي پناه بردند و به اين ترتيب ارتباط اين گروه كوچك
ژاپني با "جبهه خلق" بسيار نزديك شد. "عمليات لود" پر سر و صداترين حاصل
اين همكاري بود.
اين توضيح درباره سازمان موسوم"ارتش سرخ
ژاپن" ضروري است كه برخلاف آنچه رسانههاي "رژيم صهيونيستي" و كشورهاي
غربي به آن دامن زدند، اعضاي سازمان مذكور به هيچوجه به دنبال مطامع مادي و
مزدوري براي "جبهه خلق" نبوده و مهاجمان فرودگاه "لود" نيز براي تهاجم خود
دستمزدي دريافت نكرده بودند. "ارتش سرخ ژاپن" مانند اغلب گروههاي افراطي
ماركسيستي، هر كشوري را كه در "جبهة آمريكا" (يا "سرمايهداري") قرار داشت،
هدف اقدامات خشونت بار خود ميدانست و معتقد به "انقلاب جهاني ماركسيستي"
بودند. حمله به اهداف "صهيونيستي" نيز به همين دليل از سوي آنان انتخاب
شده بود و بديهي است كه نزديكي با "جبهة خلق" در ترغيب و هدايت آنان به
چنين مسيري نقش عمدهاي داشت. درهر حال، تنها مهاجم دستگير شده در فرودگاه
"لود" پس از محاكمه در فلسطين اشغالي به حبسي ابد محكوم شد و تا سالها
شايعاتي عجيب مبني بر يهودي شدن او نقل ميشد.
*حركت به سوي جبهه مونيخ
بيترديد،
بزرگترين و مؤثرترين عمليات ضداسراييلي در خارج از فلسطين اشغالي توسط
"سازمان سپتامبر سياه" در جريان مسابقات "المپيك 1972" انجام گرفت. اين
عمليات كه در تاريخ " منازعات اعراب و رژيم صهيونيستي" به "عمليات مونيخ"
شهرت پيدا كرد، نقطة اوج نبرد ميان "سپتامبر سياه" و "رژيم صهيونيستي" بود.
"صلاح الخلف" ملقب به "ابواياد" (مسؤول اطلاعات و امنيت
"ساف") در خاطرات خود، صراحتاً "عمليات مونيخ" را مورد تأييد قرار داده و
شرحي دقيق از جريان اين عمليات بيان ميكند. شايد به همين خاطر است كه
منابع غربي و صهيونيستي، "ابواياد" را مرد پشتپرده سازمان "سپتامبر سياه"
دانسته و رژيم صهيونيستي تا امروز نيزاو را به عنوان رهبر "سپتامبر سياه" و
طراح "عمليات مونيخ" معرفي ميكنند.
مطالعة جزئيات اجراي
چنين عملياتي، براي آشنايي بيشتر با عملكرد نظامي سازمانهاي فلسطيني طي آن
سالها بسيار مفيد خواهد بود. نظر به اهميت فراوان اين واقعه در تاريخ
مبارزات سازمانهاي فدايي فلسطيني، شرح كامل آن را به روايت "ابواياد"
ميخوانيم:
"... در ابتداي سال 1972، سازمان آزاديبخش
فلسطين، طي نامهاي رسمي به كميتة برگزار? بازيهاي المپيك پيشنهاد ميكند،
با شركت ورزشكاران فلسطيني در اين مسابقات موافقت شود. از آنجا كه اين
پيشنهاد بدون جواب ميماند، پيام ديگري ارسال ميشود. نامة دوم نيز با سكوت
و بيتوجهي توهينآميزي مواجه ميشود. مسلّم بود كه از نظر اين نهاد
جلالتمآب، كه مدعي بيطرفي سياسي است، ما [فلسطينيها] اساساً وجود
نداشتيم و يا بدتر از آن، شايستة موجوديت نبوديم.
اين رفتار
توهينآميز در هنگامي روي ميداد كه هنوز شش ماه از نابودي آخرين فداييان
در جراش و عجلون نگذشته بود. برخورد كميتة برگزار? باز?ها? المپيك، باعث
تنفر و خشم رزمندگان جوان ما شد. رهبري "سپتامبر سياه" تصميم گرفت از فرصت
استفاده كرده و طرحي براي دستيابي به سه هدف زير به اجرا گذارد: اثبات
موجوديت خلق فلسطين در برابر همه و به رغم همه، بهرهبرداري از تجهيز
فوقالعادة رسانههاي خبري در مونيخ براي انتشار آرمان و هدف ما در تمامي
جهان - بدون اهميت دادن به جهت مثبت يا منفي آن، هرچه بادا باد - و بالاخره
آزادسازي رزمندگان مقاومت از زندانهاي اسراييل كه در ابتدا تعداد آنها
تا دويست نفر مشخص شده بود.
بايد بگويم، با كمال تأثر
دريافتيم بخش اعظم افكار جهاني، از توقف 24 ساعتة بازيهاي المپيك، كه
برايش به مثابه يك نمايش هيجانآور بود، بيشتر متأثر شد، تا از سرگذشت خلق
فلسطين طي 24 سال گذشته يا از سرانجام وحشتانگيز پنج عضو گروه كماندويي و
نه نفر از گروگانهايشان.
اين عمليات با جديت و دقت
فوقالعادهاي طرحريزي شد. دو رزمندهاي كه هشت ماه قبل از تاريخ انجام
عمليات به عنوان مسؤول گروه انتخاب شدند، از رزمندگان ثابتقدمي بودند كه
در نبرد امان در سپتامبر سال 1970 و در نبرد جراش و عجلون در ژوئية سال
1971 شركت كرده بودند. [اوّلي با نام مستعار] "مسلّحه، كه در كودكي همراه
والدينش كه از دهقانان فقير بودند، شهر محل تولد خود - حيفا - را براي
پناهنده شدن به اردن ترك كرده بود، 24 ساله بود و ليسانس زمينشناسي داشت.
او كه به خاطر قامت بلند و هوش فوقالعادهاش، اثربخشي و جاذبة زيادي داشت،
به صفوف فتح پيوسته و به عنوان كميسر سياسي مشغول كار شده بود. به علاوه
از آنجا كه به زبان آلماني آشنايي كامل داشت، براي رهبري گروه كماندويي كه
مأمور انجام عمليات مونيخ بود كاملاً شايسته بود. رفيق و همكار او در
رهبري اين عمليات [با نام مستعار] "چهگوارا" نيز كاملاً براي اين كار
شايستگي داشت. او كه "مغز متفكر" نظامي گروه بود، عليرغم جواني (25 سال
بيشتر نداشت) و مطالعات حقوقياش در پاريس، در استفاده از روشهاي چريكي،
مهارت كامل داشت.
در كادر، سه هدف سياسي براي اين عمليات و
چهار وظيفة مشخص براي هر دو آنها تعيين شده بود. تدوين طرح دقيق عمليات،
انتخاب شش فدايي ديگر كه همراه آنها در عمليات شركت كنند، تهية سلاح و
انتقال سلاحهاي ضروري به داخل دهكدة المپيك و بالاخره، اجراي عمليات و از
جمله، انجام مذاكراتي كه لزوماً براي مبادلة گروگانهاي اسراييلي در برابر
زندانيان فلسطيني، پيش ميآمد. لازم به گفتن نيست كه تعداد بسيار زيادي
همكار و مجري دستورات در اختيار آنها گذاشته شد تا مأموريت خود را به نحو
مطلوب به پايان برسانند.
انتخاب افراد گروه عملياتي، امر
سادهاي نبود. در مرحلة اول حدود پنجاه تن از فداييان جوان 17 تا 20ساله
انتخاب شدند تا آموزش فشردهاي را طي كنند. تمامي اين پنجاه تن از
اردوگاههاي پناهندگان در لبنان، سوريه و خصوصاً اردن برگزيده شده و از
خانوادههاي فقيري بودند كه انگيزة اغلبشان عبارت بود از: آزاد نمودن
بستگان خود از زندانهاي اسراييل. تمامي اين افراد، از مأموريتي كه
احتمالاً در آن شركت ميجستند، بياطلاع بودند، اما با بيصبري در انتظار
آن بودند كه در ميان "برگزيدگان خوشبخت" شركت در عمليات باشند. انتخاب
نهايي، واقعة هولناكي است. يكي از فداييان نوجوان به دليل آنكه قبلاً دو
برادرش در ميدان نبرد شهيد شدهاند، كنار گذاشته ميشود. جوان مزبور خشمگين
شده، اعتراض و استغاثه ميكند و چون فريادش به جايي نميرسد، ميزند زير
گريه و تهديد ميكند چنانچه به عضويت گروه كماندويي پذيرفته نشود، خودكشي
خواهد كرد. مسؤولان گروه بالاخره تسليم شده و او را وارد گروه ميكنند. اين
جوان يكي از اولين كساني بود كه بر اثر اصابت گلولة نيروهاي امنيتي آلمان،
شهيد شدند.
قبل از آنكه شش رزمندة منتخب براي خو گرفتن با
نحوة زندگي در غرب، در شهرهاي مختلف اروپا پراكنده شوند، "مسلّحه" و "چه"،
به عنوان پيشقراول به مونيخ ميروند. مسلّحه با گذاشتن كلاهگيس تغيير
چهره ميدهد و به عنوان مستخدم كافه در دهكدة المپيك، كه مرحلة آمادگي براي
آغاز مسابقات را طي ميكند، به كار ميپردازد. او از اين فرصت براي بررسي
دقيق جايگاههاي مختلف، ترسيم وضع قرار گرفتن ساختمانهاي مسكوني و خصوصاً
محل استقرار گروه اسراييلي و راههاي احتمالي فرار، استفاده ميكند. با
استفاده از روابط دوستانهاي كه موفق ميشود با تعداد زيادي از كارمندان
آلماني و غير آن برقرار كند، اطلاعات زيادي به دست آورده و به تدريج آن
اطلاعات را براي "چه" كه در يك كشور اروپايي نزديك مستقر شده بود ارسال
ميكند. اين مرحله، چهار ماه طول ميكشد و به يك طرح عملياتي دقيق و منسجم،
منجر ميشود.
با اين وجود در آخرين دقايق اشكالي پيش ميآيد
كه براي سازماندهندگان عمليات مسألهاي جدي ميشود. در تاريخي كه براي
ارسال اسلحه براي گروه عملياتي پيشبيني شده بود، مطلع ميشوند كه در آلمان
ناگهان مراقبت پليسي در پستهاي مرزي، جادهها، ايستگاههاي راهآهن و
خصوصاً فرودگاهها تشديد شده است، در حالي كه فرصت زيادي نبود تا از وسيلة
حمل و نقل ديگري غير از هواپيما استفاده شود، تصميم گرفته ميشود تا به
استقبال خطر بروند. سلاحها كه در يك كشور عرب، بدون اطلاع دولت آن انبار
شده است، در سه چمدان جا داده شده و به دو عضو "سپتامبر سياه"، يك مبارز
مرد و يك مبارز زن كه قرار ميشود نقش يك زن و شوهر را بازي كنند.
گذرنامههاي قلّابي در اختيارشان گذاشته ميشود. اين "زوج" با اين سه چمدان
و دو چمدان ديگر شامل وسايل شخصي به سوي بُن حركت ميكنند. در خروجي
فرودگاه، مأمور گمرك كه مأموران امنيتي نيز دورش را گرفتهاند، ميگويد
چمدانهايشان را باز كنند. برخلاف هر عقل و منطقي، "شوهر" مخالفت كرده و
اظهار ميكند كه از اين نحوة بازرسي نفرت دارد. خود را همچون تاجر معتبر و
كسي كه زياد مسافرت كرده است نشان داده و مدعي ميشود، تاكنون هرگز با او
نظير يك "جاني" رفتار نكردهاند و اين چنين به او توهين نشده است. خلاصه!
حرفهايي بيفايده كه تنها خاصيتش اين است كه در آن شرايط كاملاً يأسآور،
دفعالوقت كند.
مأمور گمرك پافشاري كرده و ميگويد: نميتواند
قانوني را كه براي همه قابل اجراست، به طور استثنايي براي فردي اجرا نكند.
نمايندة "سپتامبر سياه" در برابر راهحل موجود تأمل ميكند. چنانچه از
باز كردن چمدانها خودداري كند، مجبور خواهد بود با اولين هواپيما، بُن را
ترك كند. در چنين حالتي، عمليات مونيخ، اجباراً تعطيل خواهد شد. به اين جهت
راهحل ديگري به فكرش ميرسد. تسليم شده و از مأمور گمرك ميپرسد، كدام يك
از پنج چمدان - كه همه هم كاملاً شبيه يكديگر بود - را ميخواهد بازرسي
كند. در چمدان انتخاب شده را ميگشايد و لباسهاي زير را از داخل آن بيرون
ميريزد. مأمور گمرك، دماغ سوخته و سرگردان، مجبور به عذرخواهي شده، ورود
آنان را به آلمان فدرال خوش آمد ميگويد...