
داشت میرفت خم شد و بوسید/ طفل خود را که گرم بازی بود
و کلاه خیال بر سر داشت/ نگهش سوی همسرش چرخید
که رخ از اشک دیده گان تر داشت/ مرد از عمق دیده آه کشید
چرخش دیدگان مشتاقش / سوی همسر به روی ماه کشید
با خدا گفت ای بزرگ برین/ هرچه دارم زمهر نعمت توست
همسر خوب و کودک شیرین/ عشق و آرامش و قرار و قرین
بانگی اما رسد به گوش مرا/ گویدم با حرامیان جنگ است
بازمی خواندم به همیاری/ نادرست است خویشتن داری
جنگ با او وظیفه من و توست/ وز حریم حرم نگهداری
سرچشمه توان گرفت به بیل/ پرشود کیتوان گذشت به پیل
تو سر همرهی ما داری/ هیچ آیا کمک توانی کرد
گفته ام من به پاسخش آری/ کودکم گرچه نیک شیرین است
همسرم گرچه همچو مه زیباست/ همه چیزم فدای راه خداست
همه را می نهم، حرم تنهاست
لشکر پیل به تخریب حرم امده است
کو ابابیل که بر کعبه ستم آمده است
ناکسانند و در این معرکه میدان دارند
قاسطانند و به نیزه همه قرآن دارند
نوبت توست که این معرکه را برداری
شرق تا غرب به شمشیر مسخر داری
...وقت آدینه به آدینه تو را می طلبند
سیصدو سیزده آیینه تورا می طلبند
کی به اصلاح جهان بار سفر می بندی
ذوالفقار پدری را به کمر می بندی
کوه باشی سیل یا باران... چه فرقی میکند
سرو باشی باد یا توفان.... چه فرقی میکند
مرزها سهم زمینند و تو سهم آسمان
آسمان شام با ایران چه فرقی میکند
قفل باید بشکند باید قفس را بشکنیم
حصر الزهرا و آبادان چه فرقی میکند
مرز ما عشق است هرجا اوست آنجا خاک ماست
سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی میکند
هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست
بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی میکند
شعله در شعله تن ققنوس می سوزد ولی
لحظه آغاز با پایان چه فرقی می کند
«پرسش دشوار است/ اما برایش پاسخ بسیار است/ این آمریکا چیست؟/ آغاز جنگ است، آغاز کین است/ آمریکا این است...حتی اگر یار / آمریکا چون مار/ در آستین است/ آری مصدق، آمریکا این است.../ فریادها بود/ مارادرعالم/ دریادها ماند/ یارا/ صدامان/ ضرب طنین فریادهامان/ شمشیرها را در هم شکستیم/ زنجیرها را از هم گسستیم/ از بند رستیم/ ضحاک را هم در کوه بستیم/ باری برادر/ از گرگی او چیزی نشد کم/ ما بره باشیم/ او در کمین است/ آری برادر آمریکا این است»
به نوجوانان کارگر هموطنم
دیدمت صبحدم در آخر صف، کولة سرنوشت در دستت
کولهباری که بود از آن پدر، و پدر رفت و هِشت، در دستت
گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر دراندازی
باز این فالگیر آبلهرو طالعت را نوشت در دستت
بس که با سنگ و گچ عجین گشته، تکّهچوبی در آستین گشته
بس که با خاک و گِل بهسر برده، میتوان سبزه کشت در دستت
شب میافتد و میرسی از راه با غروری نگفتنی در چشم
یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت
کاش میشد ببینمت روزی پشتِ میزی که از پدر نرسید
و کتابی که کس نگفته در آن قصّة سنگ و خشت، در دستت
بازیات را کسی بههم نزند، دفترت را کسی قلم نزند
و تو با اختیار خط بکشی، خطّ یک سرنوشت، در دستت
پیشنهاد میکنم حتما یک سر به این لینک زیر بزنید